تبليغاتX
...آرام دل

...آرام دل

!!من عاشق نیستما
      

شنبه 15 تیر1387

...برای خدا

نویسنده: دلارام

سلام خدا...

 

برایت یک نامه ی اختصاصی می نویسم...

 

مثل سرنوشتی که فقط برای من نوشتی !

 

دل کوچکم به وسعت بزرگی ات گرفته خدا...

 

ساده می نویسم , به دور از تمام صنعت های ادبی !

 

این یک نوشته نیست , یک دردودل است...

 

دردودل یک انسان بی دل !

 

می دانی خدا , دلم را در آوردم گذاشتم بالای طاقچه تا خاک بخورد!

 

حداقل خاک ها دلم را نمی شکنند!

 

رابطه ی عاشقانه ای است بین خاک و دلم...

 

این یکی آن را پناه می دهد و آن یکی این را پنهان ...!

 

این که می چکد بر کاغذم اشک است نه غصه هایی که آب می شود

 

آبی است برای خاموش کردن آتش دل!

 

دلسوخته ام خدا...!!

 

من همان دختر ۱۳ ساله ی ۱۳ سال پیشم که هر شب .....مرا به یاد می آوری,می دانم

 

یادت می آید , آن دفتر خاطرات

 

که نوشته بودم ((برای خدا))؟

دارمش هنوز!

 

آنوقت ها که هراسان بودم و دلشکسته...جوابم را میدادی.

 

اما حالا چرا ساکتی خدا؟!

 

من هنوز هراسانم و دلشکسته !بیشتر از پیش...

 

خسته ام خدا...

خسته از زخم زمانه!

 

خود را رها می کنم در میان ظلمت لطیف شب تا شاید فراموش شوم در این سیاهی,تا شاید رهایم کنند سواران روشنی...

 

آنانکه نقابی نورانی به چهره دارند و قلبی سنگی در دل...

 

بگو رهایم کنند!

 

بگو رهایم کنند...

 

بگو...خدا...

((لیلی))    

 

      

دوشنبه 3 تیر1387

!تویی که....دوستت دارم

نویسنده: دلارام
دستم را بگیر...

 

تویی که آغوشت تنها پناهگاه امن خستگیست...

 

تویی که همیشه شانه هایت را بستر اشکهایم کردی...

 

تویی که قلبت کعبه ی پاک عاشقی است...

 

تویی که با خنده ی ما شاد می شوی و با غصه ی ما آب...

 

تویی که هیچگاه نفهمیدم راز دل درد آشنایت را!..

 

تویی که گلایه را از لغتنامه ی ذهنت پاک کرده ای...

 

تویی که صبوری...!

 

تویی که استواری چون کوه و بزرگواری چون ابر...

 

کدام واژه را نثار وجود مقدست کنم که پیش از این نکرده باشند؟!

 

تویی که حتی از فرشته پاک تری...

 

 

مهربان چون خدای من    ((مادر))

 

تویی که دوستت دارم

 

روزت مبارک!...

 

(( لیلی و دلواره ))    

      

جمعه 24 خرداد1387

...بگذار بگویمت

نویسنده: دلارام
روزهای بسیاری است که بر سر تمام افکار بهم ریخته ی ذهنم مهاری زده ام از جنس تو!

قلم بر می دارم برای نوشتن از هر چیزی در این دنیای سرد و سخت و بی رنگ...

ساعتها می گذرد و من تنها نقطه ای گذاشته ام بر پاکی بی ادعای کاغذم!...

بگذار از زندگی بگویمت...

عجب رسمی دارد!

زندگی مانند کوهی است که هرچه در راه بکوشیم به قله نرسیم و بمیریم!

زندگی مانند ماری است که دورت را فرا میگیرد و با یک نیش نا هنگام کارت را به اتمام می رساند!

اما زندگی زیباست!

چون با تمام ناکامی ها بودن را به یادت می آورد !

تو می روی  چون هستی...

بگذار ازصبر بگویمت...

عجب وسعتی دارد!

 

رودخانه ای است صبر... که هر چه در آن بریزیم وسعتش زیاد تر میشود و شاید در نقطه ای آسمان شود!!

اما وای از طغیان و وای از رعد!...

 

بگذار از مرگ بگویمت ...

چه آرامشی دارد!

چه نزدیک است...آخرین راه به جا مانده در زندگیست!

و آخرین ایستگاه ...

جایی که به پایان می رسد فرصت برای هر چه کاشتی و هر چه ویران کردی!

 

بگذار از عشق بگویمت ...

چه سوزی دارد!

می توانی عاشق زندگی کنی و عاشق بمیری!

عاشقانه صبوری کنی و عاشقانه عاشق باشی!

تنها جایی است که می سوزی و از این سوختن لذت می بری...

گفته ام تو را پیش از این , عشق لیاقت می خواهد!!

 

بگذار از خدا بگویمت...

عجب صبری خدا دارد!

 

کودک که بودم فکر میکردم خدا در کمد بالای تختخواب من است تا نگذارد غولهای زیر تخت از آنجا بالا بیایند و من آرام بخوابم.

حالا من بزرگ شده ام !

می دانم خدا بزرگتر از کمد اتاق کوچک من است

و می دانم چیز های کوچک زود فراموش می شوند

 

اما چیز های بزرگ و انسانهای بزرگ هرگز!!

 

چیزی را که نمی فهمم این است:

چرا انسان خدای به این بزرگی را فراموش کرده؟!

گویی خدایی نبوده و نیست!!

 

بگذار از انسان بگویمت...

عجب...!!

تنها به یک جمله اکتفا میکنم همپای افکار من !

انسانم آرزوست...

ساعتها گذشته است و من همچنان می نویسم...

نقطه ای میگذارم در انتهای تمام افکارم !!

قانون زمانه این است ...

همه چیز از یک نقطه آغاز

و 

 در یک نقطه به پایان میرسد!!...

 

(لیلی)   

 

  

 

    

               

 

 

پنجشنبه 16 خرداد1387

...به تو نامهربان

نویسنده: دلارام
مرا ببخش...

          

                در باورهایم تو را کشتم!

 

            می خواهم درس هایی که به من آموختی به تو بازپس دهم...

 

ببخش....

       به ازای نامهربانی هایت با تو نامهربان خواهم بود!

 

   می خواهم دل بی رحمت را با سردی نگاهم بشکنم....

 

 

بی پرده می گویمت

دیر آمدی!               

 

صدای قلبت بود؟!!

 

مرا ببخش

 

 که  هرگز نخواهمت بخشید...!!!

 

((دلواره))

 

چهارشنبه 8 خرداد1387

!...

نویسنده: دلارام
خوش به حالت شاعر....

که دل خوش داری

خوش به حالت که خدایی داری           

که در آن نزدیکی ست  !       

 

تکه نان هم داری

قایق و نور و کبوتر داری...

                                

آه شاعر تو کجا دانستی!  که وفا خواهد مرد...

که خدا را انسان  در همه حال ز یاد خواهد برد!

 

تو کجا دانستی!

که دگر یک رز سرخ

معنی عشق و صفا را ندهد...

که دگر یک لبخند

خبر از حال دل عاشق و شیدا ندهد!

 

تو کجا دانستی!

قلب را می شکنند   تا پشیمان شوی از بودن خود...

 

تو کجا دانستی!

که همه انسانها  یک دروغند و فریب!

     که دگر راست نباید گفتن...

 

آه شاعر....

دگر تاب ندارد دل من    این همه غصه و غم را یکجا...

 

خوش به حالت که تو مردی شاعر....

               خوش به حالت که ندیدی شاعر......!

 

((    لیلی    ))             

 

           

جمعه 3 خرداد1387

...هنوز هم

نویسنده: دلارام
بدترین حسرت,نداشتن جسارت برای نگه داشتن کسی است که دیوانه وار دوستش داری...

و افسوس از دست دادن زمانیکه   برای داشتنش داشتی و به نمیدانم چرایی در دنیای ترس و سکوت حرامش کردی...

و عذاب سالهای با دیگری بودنش..

آن زمان که  "ای کاش" تنها کلام  آشنا در کاسه ی چه کنم چه کنمت است ...

نازنین!

برای آخرین اولین بار می خواهم بگویمت که تو هرگز نخواهی فهمید, معنای عشق را..

عشق:

  دل می خواهد برای باختن

جسارت می خواهد برای گفتن

لیاقت می خواهد برای داشتن...

نازنین!

برای سوزاندن دلت که دلم را در انتظار کشت می گویم:

 

راستی,  هنوز هم دوستت دارم!!

 

(لیلی)

 

 

 

پنجشنبه 2 خرداد1387

!!قصه

نویسنده: دلارام

من تو را خواهم برد , به همانجا که دلم تنها بود...

 

با تو از عشق و صفا خواهم گفت, با تو از یاد خدا خواهم گفت...

 

خوب می دانم من , هر کلامم تیریست به فراموشگه خاطره هات...

 

در پس پرده مرا میبینی....تو مرا میشنوی... چون سرابی در راه...چون نوایی در باد...!

 

من عروسک بودم, تا به پایان ببرم بازی را...

 

خوب میدانم من,  که تو درآخر راه ,   بعد آن زخم دل و گریه و آه,    با نگاهی سرخوش ,   با دلی بی خبر از غصه ی ما  خواهی گفت:

 

قصه اش جالب بود....

 

(( لیلی))                   

 

سه شنبه 31 اردیبهشت1387

تو بگو!!!

نویسنده: دلارام
می خواهم شعری نو بگویم!

همچون دنیایی نو!

همچون یک لیلی ‌‌نو رسیده!

چشمها را می بندم...

به زیبایی یک گل تازه شکفته‌‌

به زیبایی اولین لبخند کودک

به زیبایی اولین لذت پرواز...

می اندیشم!

امّا...

چشمانم را که می گشایم...!

پایی میبینم که گل را لگد میزند سر خوشانه!

مادری که در اضطراب پول دارو ست!

و عقابی که لذت پرواز را در نطفه خفه می کند...!

می خواهم شعری نو بگویم!

همچون دنیایی نو!

همچون یک لیلی...!

امّا تو بگو

که سیاهی را به کدام رنگ پیوند بزنم تا دیگر سیاه نباشد؟؟؟!!!!

 

(لیلی)                  

دوشنبه 30 اردیبهشت1387

بخشیدمت!!...

نویسنده: دلارام
نشسته ام در کنج اتاقی تاریک...به انتظار شنیدن صدای پاهایت...

خود نیز باورندارم این همه صبوری را...بعد از تمام بی وفایی هایت...راستی خوب به جا آوردی رسم دل شکستن را.

و خوب شکستی دیوار اعتماد را ...

گله ای ندارم!این من بودم که در این تلاطم و تاریکی به دستانی آویختم که حتی بودنم را نیز باور نداشت...

و امید بستم به تصویر دنیایی نورانی در میان ظلمت که خوشبختی می پنداشتمش ولی...

چراغی بیش نبود برای تنها نماندن مگسان...

گناه بزرگ من ساده پنداشتن بازی روزگار بود و خرج کردن محبت در بازاری که هیچ خریداری نداشت...

و اکنون...من خسته از زخم روزگار   بدون پایی برای رفتن  نشسته درکنج اتاقی تاریک  به امید شنیدن صدای پایی که می دانم این نیز دروغی بیش نیست و امیدیست رو به نا امیدی  با صبری که می دانم  از عظمتش نمی فهمی و نمی دانی !

که بخشیدمت به حرمت تمام بی حرمتی هایت...

و واگذاردمت به خویش......

( لیلی )                     

دوشنبه 30 اردیبهشت1387

تنها مثل دستانت...

نویسنده: دلارام
آنقدر تنها بودم که در خودم ,خودی را ساختم   تا با او ((ما)) شوم...

و این طور شد که ناگهان تمام اطرافم پر شد از تکثیر وحشت آور آدمهایی

که پر از (( ما )) های تنها بودند....

آیا من کپی ناشناخته ای از تنهایی آدمها نیستم؟!...

 

برای تو که از تنها هم تنهاتری

دوشنبه 30 اردیبهشت1387

برای سامیه....

نویسنده: دلارام

می گویم برای تو

ای بهترین یادگار کودکی

عبور کرده ایم از مرز روزها...و اکنون رسیده ایم به نقطه ی آغاز بودنت

هیچ نمی دانم می مانی با من یا در فرداهای بزرگسالی مرا به دل مشغولی های روزگارت می سپاری....!!!

اما می دانم دوستیت همچون سروی است سرسبز در میان خاطرات همیشه همراهم

 می دانم   که می دانی    دوستت دارم

می دانی   که می دانم    دوستم داری

می دانم که از یاد نخواهی برد خنده هایمان را

می دانی که از یاد نخواهم برد گریه هایمان را

ماه من...

برایت فردایی سرشار از نیکی و خالی از پلیدی آرزو می کنم.

امید دارم تا هیچ گاه به لحظه ی تنهایی نرسی.

خوب من...

چهار فصلت همه آراستگی...

به دنبال واژه گان پیچیده ای می گشتم تا سالروز حضورت را گرامی دارم...

اما...

با ساده ترین کلام می گویمت

تولدت مبارک...

نوشته ای از لیلی

جمعه 27 اردیبهشت1387

شب.....

نویسنده: دلارام

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم !

شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند !

شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم....

 از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم.!!

 از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟...

جمعه 27 اردیبهشت1387

زندگی باید کرد!!

نویسنده: دلارام
يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم... حق به شب بو بدهيم... و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!

و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگي شيرين است!

 زندگي بايد کرد... و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!!

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي....

پنجشنبه 26 اردیبهشت1387

مجنون بی لیلی

نویسنده: دلارام

یه روز دیدن مجنون نشسته هی با دستش مینویسه لیلی....هی گریه میکنه

 اشکش میاد....اسم لیلی پاک میشه...خاک ها مبدل به گل میشه....گفتن چی کار میکنی؟ مگه دیوونه شدی؟....

گفت:

 چون میسر نیست ما را کام او.....عشق بازی میکنیم با نام او

چهارشنبه 25 اردیبهشت1387

نویسنده های امروزی....

نویسنده: دلارام

نویسندی مشهوری با دوستش قدم میزد که پسرکی جلوی کامیونی در وسط خیابان دوید .نویسنده به سرعت خودش را جلوی کامیون انداخت و کودک را نجات داد. اما پیش از اینکه بتواند به خاطر عمل قهرمانانه اش تحسینش کند؛سیلی به صورت پسرک زدو گفت:

-پسرم هرگز فریب ظاهر را نخور .تو را نجات دادم ؛فقط برای اینکه نتوانی از مشکلات بزرگسالیت بگریزی!

چهارشنبه 25 اردیبهشت1387

نویسنده: دلارام
روی قبرم بنویسید:کبوتر شد و رفت...

زیر باران غزلی خواند,دلش تر شد و رفت..

چه تفاوت که چه خورده است؟!غم دل یا سم!

آنقدر غرق جنون شد که برفت...

روز میلاد همانروز   که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد  و رفت...

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید,عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت!

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری که ساده یک روز کبوتر شد و رفت....!!!

 

چهارشنبه 25 اردیبهشت1387

به همین سادگی...

نویسنده: دلارام

۳..۲..۱..

سوت داور...بازی شروع شد..

دویدم

دست و پا زدم...  غرق شدم!

دل شکستم...عاشق شدم!

بی رحم شدم

مهربان شدم

بچه بودم....بزرگ شدم       

پیر شدم!!

بازی تمام شد....

زندگی را باختم...!!!!!

سه شنبه 24 اردیبهشت1387

محکوم به زندگی!

نویسنده: دلارام
دکتر شریعتی میگه:

وقتی نمی تونی فریاد بزنی ناله نکن!

خاموش باش!

قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟!

تو محکومی به زندگی کردن, تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی!!

سه شنبه 24 اردیبهشت1387

عجب!

نویسنده: دلارام

گفتند:از درخت سخن گفتن در روزگار آتش و آهن

جنایتی است !!

اما من از درخت سخن گفتم.زیرا هر درخت به چشم من آیتی است

از معجزه ای که آدمی اش نام کرده اند.

گفتند:آنکه خنده به  لب دارد   نشنیده خبر هولناک را

من خنده ای شگفت به لب دارم  زیرا

کبوتران من از آستان صبح

پایان آن خبر را اعلام کرده اند!!

 

سه شنبه 24 اردیبهشت1387

من هم هستم...

نویسنده: دلارام

عشق است بیایید خیانت نکنیم

با غیر رفیق خود رفاقت نکنیم

عشق است نه عادتی که هر روزه شود

عادت کنیم به عشق عادت نکنیم!

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Template Blog

blogfa

قالب وبلاگ