سلام خدا...
برایت یک نامه ی اختصاصی می نویسم...
مثل سرنوشتی که فقط برای من نوشتی !
دل کوچکم به وسعت بزرگی ات گرفته خدا...
ساده می نویسم , به دور از تمام صنعت های ادبی !
این یک نوشته نیست , یک دردودل است...
دردودل یک انسان بی دل !
می دانی خدا , دلم را در آوردم گذاشتم بالای طاقچه تا خاک بخورد!
حداقل خاک ها دلم را نمی شکنند!
رابطه ی عاشقانه ای است بین خاک و دلم...
این یکی آن را پناه می دهد و آن یکی این را پنهان ...!
این که می چکد بر کاغذم اشک است نه غصه هایی که آب می شود
آبی است برای خاموش کردن آتش دل!
دلسوخته ام خدا...!!
من همان دختر ۱۳ ساله ی ۱۳ سال پیشم که هر شب .....مرا به یاد می آوری,می دانم
یادت می آید , آن دفتر خاطرات
که نوشته بودم ((برای خدا))؟
دارمش هنوز!
آنوقت ها که هراسان بودم و دلشکسته...جوابم را میدادی.
اما حالا چرا ساکتی خدا؟!
من هنوز هراسانم و دلشکسته !بیشتر از پیش...
خسته ام خدا...
خسته از زخم زمانه!
خود را رها می کنم در میان ظلمت لطیف شب تا شاید فراموش شوم در این سیاهی,تا شاید رهایم کنند سواران روشنی...
آنانکه نقابی نورانی به چهره دارند و قلبی سنگی در دل...
بگو رهایم کنند!
بگو رهایم کنند...
بگو...خدا...
((لیلی))




